تبلیغات
مدرسه راهنمایی پسرانه دانشوران دانشگاه چابهار - ماه محرم ماه غم وماتم ابی عبد الله تسلیت باد
مدرسه راهنمایی پسرانه دانشوران دانشگاه چابهار
اللهم العجل لولیك الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :امور تربیتی مدرسه
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟








   

علت نامگذاری این ماه و حرمت ویژه آن در میان مسلمانان

تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت علی (ع) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود گرفتند ....(1) علت نامگذاری این ماه آن بود كه در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام می دانستند.

ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجری كاروان حضرت امام حسین (ع) وارد كربلا شد و سپاهیان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده می شد در روزهای تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم می باشد او و یارانش را به شهادت رساندند. پیشوای هشتم شیعیان امام رضا (ع) در خصوص این ماه فرمود: در جاهلیت، حرمت این ماه نگاه داشته می شد و در آن نمی جنگیدند ولی در این ماه، خونهای ما را ریختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسیر كردند و خیمه ها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پیامبر را دربارة ذریه اش رعایت نكردند. .... آیت الله میرزا جواد ملكی تبریزی در «مراقبات» نوشته است:«كودكانم را می دیدم كه در دهة نخست ماه محرم غذا نمی خوردند و به نان خالی اكتفا می كردند كسی هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان می كنم عشقی درونی آنان را برمی انگیخت.» (2) به همین دلیل ماه محرم با حادثه عاشورا عجین شده است و فرا رسیدن آن دلها را پر از غم می سازد و پیروان و شیفتگان امام حسین (ع) از اول محرم، محافل و مجالسی را سیاهپوش كرده، به یاد آن امام شهید به عزاداری می پردازند.... (3)

1-(تاریخ تحلیلی اسلام/ دكتر شهیدی/ ص130)
2-(پیام آورعاشورا/ مهاجرانی/ص 11)
3-(با اندكی دخل و تصرف/ فرهنگ عاشورا جواد محدثی/ ص 406)

* * * *

امام حسین (ع) و یاران او

امام حسین (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا (ع) نام این فرزند زهرا (س) را حسین نهاد وی مورد علاقه شدید پیامبر خدا(ص) بود و آن حضرت دربارة او فرمود: «حسین منی و انا من حسین....» و در آغوش پیامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش ساله بود در دوران پدرش علی بن ابی طالب (ع) نیز از موقعیت والایی برخوردار بود، علم، بخشش، بزرگواری، فصاحت، شجاعت، تواضع، دستگیری از بینوایان، عفو و حلم و .... از صفات برجسته این حجت الهی بود. در دوران خلافت پدرش در كنار آن حضرت بود و در سه جنگ «جمل»، «صفین» و «نهروان» شركت داشت.پس از شهادت پدرش كه امامت به حسن بن علی (ع) رسید همچون سربازی مطیع رهبر و مولای خویش و همراه برادر بود پس از انعقاد پیمان صلح (صلح امام حسن (ع) با معاویه حاكم شام) با برادرش و بقیه اهل بیت (ع) از كوفه به مدینه آمدند. با شهادت امام مجتبی (ع) در سال 49 یا 50 هجری (كه به دست همسرش جعده، دختر اشعث بن قیس الكندی مسموم شد و پس از چهل روز به شهادت رسید. معاویه با توطئه به ازدواج درآوردن یزید با جعده این كار را تدارك دید). بار امامت به دوش سیدالشهدا قرار گرفت. در آن دوران ده ساله كه معاویه بر حكومت مسلط بود، امام حسین (ع) همواره یكی از معترضین سرسخت نسبت به سیاستهای معاویه و دستگیریها و قتلهای او بود و نامه های متعددی در انتقاد از رویه معاویه در كشتن حجربن عدی و یارانش و عمروبن حمق خزاعی كه از وفاداران به علی (ع) بودند و اعمال ناپسند دیگر او نوشت. در عین حال حسین بن علی (ع) یكی از محورهای وحدت شیعه و از چهره های برجسته و شاخصی بود كه مورد توجه قرار داشت و همواره سلطه اموی (حكومتی كه از سال 41 هجری با معاویه اولین خلیفه اموی شروع می شود و تا سال 132 هجری ادامه می یابد) از نفوذ شخصیت او بیم داشت با مرگ معاویه در سال 60 هجری یزید به والی مدینه نوشت كه از امام حسین (ع) به نفع او بیعت بگیرد اما سیدالشهداء كه فساد یزید و بی لیاقتی او را می دانست، از بیعت امتناع كرد و برای نجات اسلام از بلیه سلطه یزید كه به زوال و محو دین می انجامید، راه مبارزه را پیش گرفت از مدینه به مكه هجرت كرد و در پی نامه نگاریهای كوفیان و شیعیان عراق با آن حضرت و دعوت برای آمدن به كوفه آن امام ابتدا مسلم بن عقیل را فرستاد و نامه هایی برای شیعیان كوفه و بصره نوشت و با دریافت پاسخ كوفیان در بیعتشان با مسلم بن عقیل در روز هشتم ذیحجه سال 60 هجری از مكه به سوی عراق حركت كرد.

پیمان شكنی كوفیان و شهادت مسلم بن عقیل، اوضاع عراق را نامطلوب ساخت و سیدالشهدا كه همراه خانواده، فرزندان و یاران به سوی كوفه می رفت، پیش از رسیدن به كوفه در سرزمین «كربلا» در محاصره سپاه كوفه قرار گرفت. تسلیم نیروهای یزید نشد و سرانجام در روز عاشورا در آن سرزمین، مظلومانه و تشنه كام، همراه اصحابش به شهادت رسید. از آن پس كربلا كانون الهام و عاشورا سرچشمه قیام و آزادگی شد و كشته شدن وی سبب زنده شدن اسلام و بیدار شدن وجدانهای خفته گردید. (1)

خون او تفسیراین اسرار كرد ملت خوابیده را بیدار كرد(2)

ـ اصحاب شهادت طلب و با وفای سیدالشهداء‌(ع) نمونه بارز آگاهی، ایمان، شجاعت و فداكاری بودند .... آنان كه در ركاب سیدالشهداء به فیض شهادت رسیدند جمعی از بنی هاشم بودند. جمعی از مدینه با آن حضرت آمده بودند، ‌برخی در مكه در طول راه به وی پیوستند. برخی هم از كوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهید بپیوندند. كسانی هم در راه نهضت حسینی، پیش از عاشورا شهید شدند،‌كه آنان نیز جزء اصحاب او به شمار می آیند. (چون مسلم بن عقیل و قیس بن مسهر صیداوی و ...) (3)

ـ مدت قیام امام حسین (ع) از روز امتناع از بیعت با یزید تا روز عاشورا 175 روز طول كشید (12 روز در مدینه، 4 ماه 10 روز در مكه، 23 روز در بین راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا از 2 تا 10 محرم) (4)

1-(فرهنگ عاشورا/ جواد محدثی/ ص 147. 148)

2-علامه اقبال لاهوری

۳- (پیام آور عاشورا/ مهاجرانی/ ص 11)

4- (فرهنگ عاشورا/ جواد محدثی/ ص 32)


* * * *

روزهای محرم

شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقیل علیه السلام

روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( ورودیه )

روز سوم محرم : حضرت رقیه علیها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب علیهم السلام - طفلان زینب علیهما السلام

روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن علیهم السلام

روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام

روز هفتم محرم : روضه عطش و علی اصغر علیه السلام

روز هشتم محرم : حضرت علی اکبر علیه السلام

روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام - حضرت زینب علیها السلام و شام غریبان

روز یازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا

روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه

* * * *

داستانهایی از کربلا( وای که چقدر قشنگه: حتما بخونیا)

دزدى با نام امام حسین علیه السلام

از مرحوم سید احمد بهبهانى نقل شده : در ایام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زینبیه ، دكانى داشت كه مهر و تسبیح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى یك اشرفى مى فروشد.

روزى در حرم امام حسین علیه السلام حبیب زائرى را دزدى زد و پولهایش ‍ را برد. زائر خود را به ضریح مطهر چسبانید و گریه كنان مى گفت : یا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزینه زندگیم را بردند. به كجا شكایت ببرم ؟

حاج حسن مزبور حاضر متأ ثر شد و با همین حال تأ ثر به خانه رفت و در دل به امام حسین علیه السلام گریه مى كرد.

شب در خواب دید كه در حضور سالار شهیدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند.

امام حسین فرمود: مگر من دزد گیرم ؟

اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم باید اول تو را معرفى كنم .

حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟

حضرت فرمود: دزدى تو این است كه خاك مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گیرى . اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گیرى و اگر مال توست ، چرا به نام من مى دهى ؟

عرض كرد: آقا جان ! از این كار توبه كردم و به جبران مى پردازم .

امام حسین علیه السلام فرمود:

پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم . دزد پول زائر، گدایى است كه برهنه مى شود و نزدیك سقاخانه مى نشیند و با این وضعیت گدایى مى كند، پول را دزدید و زیر پایش دفن كرد و هنوز هم به مصرف نرسانده .

حاجى از خواب بیدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسین علیه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى كه آقا آدرس داده بود شناخت كه نشسته بود.

حاجى فریاد زد: مردم بیایید تا دزد پول را به شما نشان دهم . گداى دزد هر چه فریاد مى زد مرا رها كنید، این مرد دروغ مى گوید، كسى حرفش را گوش ‍ نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعریف كرد و زیر پاى گدا را حفر كرد و كیسه پول را بیرون آورد.

بعد به مردم گفت : بیایید دزد دیگرى را نشان شما دهم ، آنان را به بازار برد و درب دكان خویش را بالا زد و گفت : این مالها از من نیست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترك كرد و با دست فروشى امرار معاش ‍ مى كرد.

الوقایع و الحوادث : ج 3، ص 334 و حكایاتى از عنایات حسینى : ص 34 .

* * * *

زائر حسین اگر در آتش هم باشد نجات مى یابد

سید بن طاووس علیه الرّحمه از محمد بن احمد بن داوود نقل كرده است كه مى گفت :

من همسایه اى داشتم كه او را على بن محمد مى گفتند. گفت كه من هر ماه یك مرتبه به زیارت امام حسین (ع ) مى رفتم . و چون سنّم بالا رفت و جسمم ضعیف شد مدّتى به كربلا نرفتم ، و بعد از مدّتى پیاده روانه شدم ، و در مدّت چند روز به كربلا رسیدم ، زیارت كردم و نماز خواندم و چون به خواب رفتم دیدم كه حضرت امام حسین (ع ) از قبر بیرون آمده و به من مى گوید:

چرا مرا جفا كردى ؟ و قبل از این به من نیكوكار بودى !

گفتم اى سیّد جسمم ضعیف شده است و پایم بى قوّت شده است و در این وقت ترسیدم كه آخر عمر من باشد چند روز راه آمده ام تا به زیارتت رسیده ام و روایتى از شمابه من رسیده است مى خواهم از شما بشنوم ، فرمود: بگو!

گفتم كه روایت مى كنند كه شما فرموده اید: هر كه به زیارت من آید در حیات خود من او را بعد از وفاتش زیارت مى كنم .

فرمود: كه بلى من گفته ام و اگر او را در آتش جهنّم بیابم از آتش او را بیرون مى آورم .

بحارالانوار ج 101 ص 16 - المستدرك ج 2 ص 324.

* * * *

احترام امام زمان به تربت سیّدالشهدا علیهما السلام

یكى از بانوان مؤمنه پرهیزگار به نام خدیجه ظهوریان فرزند عباسعلى كه هم اكنون قریب نود سال از عمر با بركت خود را پشت سر گذاشته و با آنكه نزدیك ده سال است بر اثر سكته از پا در آمده و با كمك عصا خود را به این سو و آن سو مى كشاند نماز جماعتش ترك نمى شود، نقل مى كند: حدود سى سال قبل مهر تربتى را كه خود از كربلا آورده بودم كثیف شده بود، آن را بردم در آب روان (آب خیابان وسط شهر مشهد مقدس ) شستشو دادم و در میان سطل گذاشته برگشتم ، روبروى مسجد دوازده امامى ها كه رسیدم با خودم گفتم خوب است مهر را بر گردانم ، تا وقتى كه به منزل مى رسم طرف دیگرش نیز خشك شود، مهر را كه برگردانیدم بر اثر خیس بودن طرف زیرین مهر، قدرى تربت به انگشت بزرگم چسبیده انگشتم را به دیوار روبروى مسجد مالیده و رفتم .

شب در خواب دیدم آقاى بزرگوارى كه به ذهنم رسید حضرت حجة بن الحسن امام زمان - ارواحنا فداه - هستند، سرشان را به همان جاى دیوار كه ذكر شده گذاشته و به من مى فرمایند: ((اینجا تربت جدّم حسین علیه السلام را مالیده اى !))

* * * *

زمین كربلا

مرحوم جنّت مكان حاج حسین نورى در دارالسلام خود نقل كرده است كه در كتاب كلمه طیّبه از مرحوم میرزا سید على صاحب شرح كبیر كه مى فرماید: من عصرهاى پنجشنبه مواظبت داشتم به زیارت قبرهائى كه در اطراف خیمه گاه است .

شبى در عالم رؤ یا دیدم كه رفته ام به زیارت همان قبرها، ناگهان شنیدم هاتفى به زبان فارسى مى گوید: خوشا به حال كسى كه در این زمین مقدس ( كربلا) مدفون شود، اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت سالم مى ماند، و هیهات كه از هول قیامت سلامت باشد، كسى كه در این زمین دفن نشود.

* * * *

خاك حسین در دست پیامبر (ص )

در روایت اهل سنت و شیعه مستندا نقل شده است كه امّ سلمه همسر پیامبر (ص ) مى گوید:

روزى رسول خدا (ص ) مشغول استراحت بودند كه دیدم امام حسین علیه السلام وارد شدند، و بر سینه پیامبر(ص ) نشستند، حضرت رسول (ص ) فرمودند: مرحبا نور دیده ام ، مرحبا میوه دلم ، چون نشستن حسین علیه السلام بر سینه پیامبر (ص ) طولانى شد، پیش خودم گفتم ! كه شاید پیامبر(ص ) ناراحت شوند ،و جلو رفتم ، تا حسین علیه السلام را بر دارم .

حضرت پیامبر (ص ) فرمودند: امّ سلمه تا وقتى كه حسینم خودش ‍ مى خواهد بگذار بر سینه ام بنشیند، و بدان كه هر كس باندازه تار مویى حسینم را اذیّت كند مانند آن است كه مرا اذیّت كرده است .

امّ سلمه مى گوید: من از منزل خارج شدم ، و وقتى باز گشتم به اتاق رسول خدا(ص ) دیدم پیامبر (ص ) گریه مى كند، خیلى تعجّب كردم ! و عرض ‍ كردم یا رسول اللّه خداوند هیچگاه تو را نگریاند، چراناراحتید؟ ملاحظه كردم و دیدم حضرت پیامبر(ص ) چیزى در دست دارد، و بدان مینگرد و مى گرید. جلوتر رفتم و دیدم مشتى خاك در دست دارد.

سؤ ال كردم یا رسول اللّه این چه خاكى است كه تو را این همه ناراحت مى كند. رسول اكرم (ص ) فرمودند:

اى امّ سلمه الان جبرئیل بر من نازل شد و عرض كرد كه این خاك از زمین كربلا است . و این خاك فرزند تو حسین علیه السلام است كه در آنجا مدفون مى شود.

یا امّ سلمه بگیر این خاك را و بگذار در شیشه اى ، هر وقت كه دیدى رنگ خاك به خون گرائید، آنوقت بدان كه فرزندم حسین علیه السلام به شهادت رسیده است .

امّ سلمه مى گوید: آن خاك را از رسول خدا(ص ) گرفتم كه بوى عطر عجیبى میداد. هنگامى كه امام حسین علیه السلام بسوى كربلا سفر كردند، من نگران بودم و هر روز به آن خاك نظر مى كردم ، تا یك روز دیدم كه تمام خاك تبدیل به خون شده است و فهمیدم كه امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده اند. لذا شروع كردم به ناله و شیون كررم و آن روز تا شب براى حسین گریستم ، آن روز هیچ غذا نخوردم تا شب فرا رسید، از شدّت ناراحتى و غصّه خوابم برد.

در عالم خواب رسول خدا (ص ) را دیدم ، كه تشریف آوردند ولى سر و روى حضرت خاك آلود است ! و من شروع كردم به زدودن خاك وغبار از روى آن حضرت و عرض كردم یا رسول اللّه (ص ) من بفداى شما، این گرد و غبار كجاست كه بر روى شما نشسته است .

فرمود: امّ سلمه الان حسینم را دفن كردم !،

تحفة الزّائر مرحوم مجلسى ص 168.

* * * *

مشتى از خاك كربلا در دست على علیه السلام

حرثمه مى گوید: چون از جنگ صفین همراه على علیه السلام برگشتیم ، آن حضرت وارد كربلا شد. و در آن سرزمین نماز خواند. آن گاه مشتى از خاك كربلا برداشت و آنرا بوئید سپس فرمود:

واها لك یا تربة لیحشرنَّ منك قوم یدخلون الجنّة بغیر حساب

آه اى خاك ! حقّا كه از تو مردمانى برانگیخته شوند كه بدون حساب داخل بهشت گردند.

وقتى حرثمه به نزد همسرش كه از شیعیان على علیه السلام بود بازگشت ماجرائى را كه در كربلا پیش آمده بود براى وى نقل كرد، و با تعجب پرسید: این قضّیه را على علیه السلام از كجا و چگونه مى داند؟

حرثمه مى گوید: مدتى از ماجرا گذشت . آنروز كه عبیدالله بن زیاد لشگر بجنگ امام حسین علیه السلام فرستاد، من هم در آن لشگر بودم .

هنگامى كه به سرزمین كربلا رسیدم ناگهان همان مكانى را كه على علیه السلام در آنجا نماز خواند و از خاك آن برداشت و بویید دیدم ، و شناختم و سخنان على علیه السلام به یادم افتاد.

لذا از آمدنم پشیمان شده ، اسب خود را سوار شدم و به محضر امام حسین علیه السلام رسیدم ، و بر آن حضرت سلام كردم و آنچه راكه در آن محل از پدرش على علیه السلام شنیده بودم ، برایش نقل كردم امام حسین علیه السلام فرمود:

آیا به كمك ما آمده اى یا به جنگ ما؟

گفتم : اى فرزند رسول خدا! من به یارى شما آمده ام نه به جنگ شما!

امّا زن و بچّه ام را گذارده ام و ازجانب ابن زیاد برایشان بیمناكم . امام حسین علیه السلام این سخن را كه شنید فرمود:

حال كه چنین است از این سرزمین بگریز كه قتلگاه ما را نبینى و صداى ما را نشنوى . بخدا سوگند! هر كس امروز صداى مظلومیّت ما را بشنود و به یارى ما نشتابد، داخل آتش جهنّم خواهد شد.

بحارالانوار ج 44 ص 255.

* * * *

تابوت مرد عاصى و غبار كربلا

مرحوم تاج الدّین حسن سلطان محمد( رضوان اللّه تعالى علیه ) در كتاب خود مینویسد :

در بغداد مرد فاسقى بود كه هنگام احتضار وصیّت كرده بود كه مرا ببرید نجف اشرف دفن كنید شاید خداوند مرا بیامرزد و بخاطر حضرت امیر المومنین علیه السلام ببخشد.

چون وفات كرد قوم و خویشان او حسب الوصیّة او را غسل داده و كفن نمودند و در تابوتى گذاردند و بسوى نجف حمل كردند.

شب حضرت امیر علیه السلام به خواب بعضى از خدّام حرم خود آمدند، و فرمودند: فردا صبح نعش یك فاسق را از بغداد مى آورند كه در زمین نجف دفن كنند، بروید و مانع این كار شوید! و نگذارید او را در جوار من دفن كنند.

فردا كه شد خدّام حرم مطهّر یكدیگر را خبر كردند، رفتند و در بیرون دروازه نجف ایستادند، كه نگذارند كه نعش آن فاسق را وارد كنند، هر قدر انتظار كشیدند كسى را نیاوردند.

شب بعد باز در خواب دیدند حضرت امیر علیه السلام را كه فرمود: آن مرد فاسق را كه شب گذشته گفتم نگذارید وارد شوند فردا میآیند، بروید و به استقبال او، و او را با عزّت و احترام تمام بیاورید و در بهترین جاها دفن كنید. گفتند: آقا شب قبل فرمودید نگذارید و حالا میفرمائید بهترین جا دفن شود!؟

حضرت فرمود: آنهایى كه نعش را مى آوردند، شب گذشته راه را گم كردند، و عبورشان به زمین كربلا افتاد، باد وزید خاك و غبار زمین كربلا را در تابوت او ریخته از بركت خاك كربلا و احترام فرزندم حسین علیه السلام خداوند از جمیع تقصیرات او گذشت او را آمرزید و رحمت خود را شامل حالش ‍ گردانیده است .

تحفة المجالس - انوار آسمانى ص 104.

* * * *

امام حسن عسگرى علیه السلام و زوّار كربلا و خراسان

روایت شده كه روزى دو نفر از محّبان ، یكى از زیارت خراسان و دیگرى از زیارت كربلا به شهر سرمن راى (سامرّا) وارد مى شدند پس احوالات را به خدمت امام حسن عسگرى علیه السلام معروض داشتند آن حضرت ، آن دو را پیشواز كردند، امّا در وقت مراجعت آن حضرت پیاده تشریف مى آوردند، یكى از اصحاب عرض كرد:

یابن رسول اللّه اسب سوارى موجود است چرا سوار نمى شوید، فرمودند: به خود گوارا نمى بینم كه دوستان و محبّان ما پیاده باشند و من سوار شوم ، پس با همان حال با آن دو نفر به خانه ایشان تشریف آوردند.

آن حضرت به ایشان نظر مبارك مى كرد و مى گریست به حدّى كه عرض ‍ كردند: یابن رسول اللّه سبب گریه شما چیست ؟

فرمودند: سبب گریه من این دو نفر زائر هستند، وقتى به زائر خراسان نظر میكنم جدّم امام رضا علیه السلام به خاطرم مى آید كه در ولایت غریب ، بى كس و تنها به او زهر دادند و جگر مباركش را پاره پاره نمودند و احدى نبود تا او را یارى و دلدارى نماید.

و وقتى به این زائر مى نگرم به خاطرم میرسد كه جدّم سیّدالشهداء(ع ) كه در روز عاشورا با لب تشنه و جگر سوخته و بى كس و تنها در میان اهل ظلم و جفا با بدن پاره پاره بر روى خاك و ریگهاى كربلا افتاده بود و درمیان اهل ظلم كسى نبود كه یارى اش كند پس هر كس كه یارى و اعانت زوّار ما را كند گویا ما را اعانت و یارى كرده است .

كتاب مفتاح الجنّه
ماجرای عجیب حضور جن ها در واقعه عاشورا



هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود.
در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .))

به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند . خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .
همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........
جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))
من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))
در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .

زعفر آمد با سپاه بی شمار
در حضور آن ولی کردگار
ایستاد از دور با صد احترام
کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین
بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه
بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن فرما بر سپاه جنیان
تا بگیرند داد تو از کوفیان
لشکر جن هست از جان یاورت
اذن ده گیرند خون اکبرت
این فرات از چه به رویت بسته اند
اهل بیتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشکر حق از کرم
تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه شاهدین
تا شود نام تو تاج الذاکرین



نوع مطلب : مطالب علمی،آموزشی وفرهنگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 26 آبان 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی