تبلیغات
مدرسه راهنمایی پسرانه دانشوران دانشگاه چابهار
مدرسه راهنمایی پسرانه دانشوران دانشگاه چابهار
اللهم العجل لولیك الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امور تربیتی مدرسه
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟









نوع مطلب : اطلاعیه، 
برچسب ها : اسامی دانش آموزان،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393



یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

   



ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب علمی،آموزشی وفرهنگی، 
برچسب ها : عید نوروز، نوروز چگونه شکل گرفت، دانشوران، چابهار،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 1 فروردین 1393
طراحی  نقاشی روزنامه دیواری داستان کوتاه  شعر نهج البلاغه صحیفه سجادیه هنرهای دستی
مفاهیم قرآن قرات قرآن حفظ قرآن  اذان احکام سرود نمایشنامه انشاءنماز




نوع مطلب : اطلاعیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 دی 1392
آمادگی دفاعی



موضوع تحقیق:

1-امنیت ،وتهاجم

2-جنگ ودفاع

3-انقلاب اسلامی،تداوم نهضت عاشورا

4-بسیج،مدرسه عشق

5-هشت سال دفاع مقدس

6-مردان مبارز


پرورشی

موضوع تحقیق:

1-اسرار ذکر خداوند

2-احترام به والدین ومعلم

3-راستگویی

4-ابر مرد تاریخ ،امام خمینی (ره)

5-چرا حجاب بر زنان واجب است؟

6-زندگی یکی ازپیامبران  الهی را شرح دهید

7- شرح مختصری  از زندگی نامه حضرت آیت العظمی امام خامنه ای




یکی از موضوعات  هردرس را انتخات نموده ودر 5برگ تایپ شده یا دست نویس تا پایان نوبت اول به دفتر مدرسه تحویل دهید .

در س  آمادگی دفاعی8نمره
درس پرورشی 5نمره







نوع مطلب : اطلاعیه، 
برچسب ها : موضوعات تحقیق،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 دی 1392

داستان جالب

روزی روزگاری پسری با مادرش در یک کلبه ی کوچک در روستایی بزرگ زندگی می کرد. آن ها بسیار فقیر بودند و پیرزن با کار کردن در خانه های مردم پول کمی بدست می آورد، اما پسرش هیچ کاری نمی کرد و بسیار تنبل بود، او فقط می خورد و می خوابید. یک روز مادرش که خسته و کوفته از سر کار برگشت و دید پسر جوانش هنوز خوابیده عصبانی شد و گفت: از فردا باید برای خودت کار پیدا کنی وگرنه دیگر در خانه جایی نداری.

تهدید مادر اثر کرد و پسر برای پیدا کردن کار از خانه بیرون رفت. او در یک مزرعه مشغول کار شد و در پایان روز مزرعه دار چند سکه به عنوان مزد به پسرک داد. پسرک سکه ها را به هوا پرتاب می کرد و با آن ها بازی می کرد. در آخر هنگام عبور از رودخانه آن ها در آب افتادتد و او دیگر هیچ پولی نداشت و دست خالی به خانه برگشت. پسرک ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و مادرش گفت: پسرکم تو باید سکه ها را در جیبت قرار می دادی تا گم نشوند. پسرک گفت: این بار آن ها را در  جیبم می گذارم.

روز بعد پسرک در یک مرغداری کار پیدا کرد و صاحب مرغداری در ازای کار یک شیشه شیر به او داد. پسرک شیشه ی شیر را در جیب بزرگ ژاکتش فرو کرد و به سمت خانه حرکت کرد. تمام شیر در راه ریخت و شیشه خالی شد. این بار هم پسرک دست خالی به خانه برگشت و مادرش جریان را فهمید و گفت: که تو باید ظرف شیر را روی سرت می گذاشتی.

فردای آن روز پسرک در یک مزرعه کار کرد و دستمزدش مقداری پنیر خامه ای بود. پسرک پنیر را روی سرش قرار داد و آن را به خانه آورد. بیشتر پنیر به موهای سرش چسبیده و فاسد شده بودند. مادر پسرک عصبانی شد و گفت : تو باید آن را با دقت در دست هایت نگهداری می کردی.

روز بعد پسرک در یک نانوایی کار گرفت و نانوا به عنوان دستمزد به او یک گربه ی بزرگ داد. پسرک گربه را گرفت و می خواست با خود به خانه بیاورد که گربه دست هایش را چنگ زد و فرار کرد. مادرش از دیدن این صحنه ناراحت شد و گفت: تو باید آن را با یک طناب به دنبال خودت می کشاندی.

پسرک دوباره برای پیدا کردن کار از خانه بیرون رفت و این بار در یک قصابی کار پیدا کرد. قصاب در پایان روز به او مقداری گوشت تازه داد و پسرک آن را با طناب روی زمین می کشید و به خانه می برد. وقتی به خانه رسید گوشت ها کثیف و فاسد شده بودند و مادر پسرک نمی توانست از ان استفاده کند. مادر به او گفت: تو باید آن را روی شانه ات می گذاشتی و به خانه می آوردی.

روز بعد پسرک برای کار به گاوداری رفت و گاودار به عنوان دستمزد به او یک الاغ داد. پسرک بسیار قوی و نیرومند بود به خاطر همین الاغ را روی دوش خود قرار داد و داشت به خانه برمی گشت. در بین راه، خانه ی مرد ثروتمندی بود که با تنها دخترش زندگی می کرد. دخترک بسیار زیبا بود ولی کر و لال بود. او هرگز در زندگی اش نخندیده بود و دکترها گفتند اگر دخترت بخندد حتماً خوب می شود.

پیرمرد بسیار تلاش می کرد تا دخترش بخندد اما فایده ای نداشت. پیرمرد به تمام اهالی روستا گفت: هرکس بتواند دختر مرا بخنداند من نصف ثروتم را به او می دهم.

آن روز دخترک کنار پنجره نشسته بود و از آن جا به بیرون نگاه می کرد. در همان لحظه پسرک هم با الاغ بر روی شانه هایش از آن جا رد می شد. صحنه ی بسیار خنده داری بود چون پسرک بسیار خسته شده بود و پاهای الاغ در هوا تاب می خورد.دخترک وقتی این صحنه را دید با تمام وجود خندید و حالا هم می شنید و هم می توانست حرف بزند. پدرش از این موضوع بسیار خوشحال شد و نیمی از ثروتش رابه پسرک هدیه داد. پسرک و مادرش دیگر در سختی نبودند. آن ها خوش و خرم و در رفاه کامل در کنار هم زندگی می کردند.






نوع مطلب : مطالب علمی،آموزشی وفرهنگی، 
برچسب ها : داستان جالب، داستان کوتاه، مطالب اموزنده، تقویت هوش، دانش اموز تنبل، داستانک، عبرت اموز، دانشوران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 مهر 1392


( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی